دوشنبه 28 مرداد ماه سال 1387
باران
خیلی وقته که بارون نیومده ...
زیر باران هر چه ناپاکی است پاک خواهد شد، هر بدی بیهودگی  یا مرگ خاک  خواهد شد،  زیر باران  هرچه  - حتی لحظه ایی _  زیباست میروید:  دانه  از  خاک سیاه شبگیر یا شکوفه  از  خمود خشک شاخه ای بر  یک درخت پیر...،  زیر باران  هرچه  - حتی لحظه ایی _  زیباست میروید: مثل  شعری  در هوای گندم و گیلاس  از  من  شهری  از من دلگیر ...
شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
موعود
چشم هایم را نگاهش آرزوست
گوشهایم  در پی نجوای اوست
من دل از کف داده و  بیدل شدم
چون دلم پر می کشد بر بام دوست.
میلاد موعود بر منتظرانش مبارک!
شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
فرانک
حرف که می‌زنی
من از هراس طوفان
زل می‌زنم به میز
به زیرسیگاری
به خودکار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
لبخند که می‌زنی
من
ـ عین هالوها ـ
زل می‌زنم به دست‌هات
به ساعت مچی طلایی‌ات
به آستین پیراهن ا‌ت
تا فرو نروم در زمین.
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای
در کلمه‌ای انگار
در عین
در شین
درقاف
در نقطه‌ها.

« مصطفی مستور »

پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387
هم آشیان
هر کسی از من خواست با او باشم از من دور شد
مهربانی دید و از این لطف من مغرور شد
خواستم با او بمانم تا ابد هم آشیان
دیدم اما هر چه راگفتم به او در گور شد
کاش می شد قلب وسعت می گرفت
شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش می شد در پس احساسها
خنده ها از اشک سبقت می گرفت
کاش می شد از الفبای وجود
عین و شین و قاف نشات می گرفت
کاش میشد در پس سجاده ها
یک دعا تا اوج رفعت می گرفت
سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
دلهره
...از دلهره تو دل بریدن حیف است، حتی نفسی بی تو کشیدن، حیف است زیبای من، آنگونه که تو می خندی، یک سینه برایت ندریدن حیف است، با هر تپشی دلم به من می گوید بی عشق تو یک بار، تپیدن حیف است، بی چیزم و عاشقم ولی ناز تو را، با دادن جانم نخریدن حیف است، ای تازه ترین، بهار در خنده توست، اما گلی از لب تو چیدن حیف است، شیرینی لبهای تو را باید گفت، طعم دهن تو را چشیدن، حیف است، در چشم تو آبروی دنیا جاری است، یک قطره ز چشم تو چکیدن حیف است، ذات تو بهشت است، بهشتی که در آن، یک شعله آتش آفریدن حیف است، تصویر تو از جنس زلال دریاست، بر صورت تو دست کشیدن حیف است، من خسته نمی شوم ، هر چند به تو، سخت است رسیدن، نرسیدن حیف است....
بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم و شور انگیز و شوق آلود بدامان شقایقها بیاویزم بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم بیا واکن لبانم را به تکرار سرود عشق که من آن مرغ غمگین شباویزم...